حالا که مدتی گذشته یه حسن داره یه عیب
حسنش اینه که دیگه عصبانی نیستم و می تونم عادلانه بنویسم
عیبش اینه که ممکنه یه چیزایی یادم رفته باشه
قرار بود پنجشنبه صبح ساعت ۷ صبح جلوی در محل کار همدیگر رو ببینیم و با اتوبوس همراه با همکارای دیگه حرکت کنیم به سمت توچال . اون یکمی دیر از خواب بیدار شده بود و دیر رسید و یکمی هم معطل شدیم توی راه اولش کلی با پسرهایی که از نظر سیاسی با ما هم عقیده نبودن یکمی بحث کردیم ولی آخرش با هم دوست شدیم .
وقتی رسیدیم از اونجایی که دیر شده بود صف تله کابین سر به فلک می زد . من و اون و دوستامون تصمیم گرفتیم پیاده از کوه بریم بالا و تو صف تله کابین نمونیم . دوستامون همشون پسر بودن و اون دوست نداشت من باهاش برم ... خودم هم اکراه داشتم ... ولی یکی از خانوم ها با دخترش هم با ما اومد و اینطوری من هم با خیال راحت با اونها همسفر شدم .... توی راه خیلی مراعات می کردم که جلف به نظر نیام و زیاد بهش نزدیک نشم . سعی می کردم با اون خانوم همکار که اتفاقا تا قبل از اون روز اصلا رابطه خوبی با هم نداشتیم باشم . از روی ناچاری .... وسط های راه دیگه شوخی هامون زیاد شده بود و بیشتر با هم دوست شده بودیم ... پسر ها هم کم کم با من شوخی کردند و با هم می خندیدیم ...البته من سعی می کردم مراعات کنم چون می دونستم اون داره به حسابم می نویسه .
نزدیک های ایستگاه دوم اون یه دختر رو به من نشون داد و بهم گفت که انگاری این تنها اومده ... عجب جسارتی !!!!! موقعی هم که می خواستیم سوار تله کابین بشیم ..انگار که متوجه من نبود به یکی از پسرها گفت :
ببین من نمی تونم ... تو بهش بگو که بیاد توی گروه ما و به مسئول تله کابین بگه که با ماست .
همون موقع من سریع بهش گفتم یه بار دیگه بگو .. چی گفتی ؟؟!!!!
بعدشم ازش جدا شدم و رفتم جلوتر ایستادم ... دیگه اخمام رفت تو هم ولی پسر ها که فهمیدن سعی کردن درستش کنن و ما رو آشتی بدن ... من هم دیدم همچین موقعیتی برای ما با اخلاق های عجیب اون به ندرت پیش میاد و بهتره که کاری نکنم سفرمو خراب بشه ... برای هم سعی کردم ببخشمش و باهاش خوب باشم ....
اونجا اون اصرار داشت من با اون خانوم و دخترش با تلکه کابین بقیه راه رو برم و خودش با پسرهای دیگه پیاده کوه رو بالا بیان . من قبول نکردم چون می ترسیدم دیر برسن ... وقتی به ایستگاه پنجم رسیدیم هر دومون بازیگوش شده بودیم . البته من دلم می خواست بیشتر با هم باشیم و سراغ غرفه های مختلف بریم ولی احساس کردم مثل ماهی سر می خوره و حسابی مشغول شیطونیه ... برای همین اذیتش نکردم و گاهی خودم برای خودم می رفتم به غرفه های دیگه سر می زدم .... اون هم اومد و گفت که تنها نرو و با هم بریم ... خلاصه که من ناهار الویه آورده بودم و با اون خانم و خانوادش رفتیم توی آلاچیق ناهار خوردیم و بعد اومدیم پایین .
بین راه خیلی مسائل ریز پیش اومد .... شاید بعدا بنویسم ....ولی اون پایین توی اتوبوس یکمی معطل دو تا از بچه ها شیم .. برای همین اون دوستان پسر ما از اتوبوس خارج شدن و بیرون اتوبوس به خوندن و رقصیدن پرداختند و منهم اولش کنارشون بودم و دست می زدم ولی بعدا دیدم که اون اشاره میکنه ازشون دور بشم و من هم رفتم با خانومهای دیگه سمت سرویس بهداشتی ها ..... یکمی بعد از رفتن ما اتوبوس حرکت کرد و نزدیک سرویس ها ما روهم سوار کرد .
توی اتوبوس پسرها رفته بودن ته اتوبوس و می خوندن و دست می زدند .... برای اینکه اون راحت نشه من نرفتم کنارش بشینم و با یکمی فاصله از پسرها جلوتر نشستم . و سعی کردم باهاشون نباشم .
نزدیک های خونه یه دفعه از ته اتوبوس اومد جلو و موقع رد شدن از من گفت که اون می خواد اینجا پیاده بشه ... یه دفعه دیدم اتوبوس یه لحظه ایستاد و به حرکتش ادامه داد و اون از اتوبوس پیاده شده .
نمی دونستم باید چیکار کنم ... زدم به شیشه و گفتم پیاده شدی ؟؟!!! با بد اخلاقی انگار که خودش هم گیجه گفت : پیاده شو دیگه ؟
من داد زدم راننده نگه داشت و با عجله از همه خداحافظی کردم و پیاده شدم .
بهش گفتم :
خیلی بی معرفتی .... خیلی زیاد .... باورم نمی شه این همه بی معرفت باشی... حتی یه خدا حافظی هم کردی .!!! یعنی من اینقدر از ذهن تو پرتم که به همین راحتی فراموشم کردی و یه دفعه واسه خودت پیاده شدی ؟؟؟
واقعا شوکه شده بودم .... رفتم خونه و تا سه روز کارم شده بود گریه و دعا و فکر کردن برا اینکه یه تصمیم درست حسابی بگیرم .
پیوست : از دوستان خوبم دریا دریا و رویا جون تشکر میکنم .... خیلی خوشحال وقتی فهمیدم توی دنیای مجازی دو تا دوست خوب دارم که نگران حالم می شن 