تبليغاتX
دلم آغوش بی دغدغه می خواست

دلم آغوش بی دغدغه می خواست

....

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/19ساعت 14:55  توسط خانوم  | 

تولدی همراه با مرگ

 

بعد از اون شکسته شدن به اصرار رضا و به خاطر بی تابی و بی طاقتی خودم دوباره به دوستیمون ادامه دادم .

ولی حالا دیگه من یه آدم دیگه بودم پر از کینه و نفرت و حس انتقام

من یه آدم شکسته بودم که داشتم قاچاقی بین آدمهایمعمولی زندگی میکردم .

بعد از اون رضا بارها و بارها قلب منو شکست و خودش صدای شکسته شدنشو نشنید .

رضا یه مریخی هم نبود .

رضا به خاطر نوع تربیت خانوادگی و محیطی که توش بزگ شده بود و همه عقده های دوران شکل گرفتن شخصیتش به یه تیکه سنگ تبدیل شده بود .

و امروز روزیه که من تصمیم گرفتم برای همیشه ترکش کنم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/19ساعت 14:49  توسط خانوم  | 

روز سیاه شکستن

یه روز که رفتم بودم کوه  توی کوه بین اون همه سخره و تخته سنگ یه تیکه سنگ بزرگ .

اون سنگ رنگش با همه سنگهایدیگه فرق داشت

همه سنگها خاکستری و مشکی و ... بودند . ولی این سنگ عجیب آبی فیروزه ای بود

رنگ این تکه سنگ بزرگ نظر من به خودش جلب نکرد بلکه خورد بودن این سنگ برام خیلی عجیب بود

این سنگ همون طور که بود در همون جای خودش در خودش خورد شه بود بدون اینکه تغییر شکلی بده

اون سنگ منو یاد خودم در روز ۱۴ مهر سال ۸۸ انداخت

همون روز سیاهیی که رضای نازنین من خیلی ریلکس و منطقی صحبتی کرد که منودر خودم شکست و خورد کرد .

خاطره اون روز انقدر سنگینه که در حال حاضر توان بیانشو ندارم

ولی خواهم گفت .

به زودی . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/03/19ساعت 14:42  توسط خانوم  | 

روز تعین تکلیف

حالا که مدتی گذشته یه حسن داره یه عیب

حسنش اینه که دیگه عصبانی نیستم و می تونم عادلانه بنویسم

عیبش اینه که ممکنه یه چیزایی یادم رفته باشه

 

 

قرار بود پنجشنبه صبح ساعت ۷ صبح جلوی در محل کار همدیگر رو ببینیم و با اتوبوس همراه با همکارای دیگه حرکت کنیم به سمت توچال . اون یکمی دیر از خواب بیدار شده بود و دیر رسید و یکمی هم معطل شدیم توی راه اولش کلی با پسرهایی که از نظر سیاسی با ما هم عقیده نبودن یکمی بحث کردیم ولی آخرش با هم دوست شدیم .

وقتی رسیدیم از اونجایی که دیر شده بود صف تله کابین سر به فلک می زد . من و اون و دوستامون تصمیم گرفتیم پیاده از کوه بریم بالا و تو صف تله کابین نمونیم . دوستامون همشون پسر بودن و اون دوست نداشت من باهاش برم ... خودم هم اکراه داشتم ... ولی یکی از خانوم ها با دخترش هم با ما اومد و اینطوری من هم با خیال راحت با اونها همسفر شدم .... توی راه خیلی مراعات می کردم که جلف به نظر نیام و زیاد بهش نزدیک نشم . سعی می کردم با اون خانوم همکار که اتفاقا تا قبل از اون روز اصلا رابطه خوبی با هم نداشتیم باشم . از روی ناچاری .... وسط های راه دیگه شوخی هامون زیاد شده بود و بیشتر با هم دوست شده بودیم ... پسر ها هم کم کم با من شوخی کردند و با هم می خندیدیم ...البته من سعی می کردم مراعات کنم چون می دونستم اون داره به حسابم می نویسه .

 

نزدیک های ایستگاه دوم اون یه دختر رو به من نشون داد و بهم گفت که انگاری این تنها اومده ... عجب جسارتی !!!!! موقعی هم که می خواستیم سوار تله کابین بشیم ..انگار که متوجه من نبود به یکی از پسرها گفت :

ببین من نمی تونم ... تو بهش بگو که بیاد توی گروه ما و به مسئول تله کابین بگه که با ماست .

همون موقع من سریع بهش گفتم یه بار دیگه بگو .. چی گفتی ؟؟!!!!

بعدشم ازش جدا شدم و رفتم جلوتر ایستادم ...  دیگه اخمام رفت تو هم ولی پسر ها که فهمیدن سعی کردن درستش کنن و ما رو آشتی بدن ... من هم دیدم همچین موقعیتی برای ما با اخلاق های عجیب اون به ندرت پیش میاد و بهتره که کاری نکنم سفرمو خراب بشه ... برای هم سعی کردم ببخشمش و باهاش خوب باشم ....

اونجا اون اصرار داشت من با اون خانوم و دخترش با تلکه کابین بقیه راه رو برم و خودش با پسرهای دیگه پیاده کوه رو بالا بیان . من قبول نکردم چون می ترسیدم دیر برسن ... وقتی به ایستگاه پنجم رسیدیم هر دومون بازیگوش شده بودیم . البته من دلم می خواست بیشتر با هم باشیم و سراغ غرفه های مختلف بریم ولی احساس کردم مثل ماهی سر می خوره و حسابی مشغول شیطونیه ... برای همین اذیتش نکردم و گاهی خودم برای خودم می رفتم به غرفه های دیگه سر می زدم .... اون هم اومد و گفت که تنها نرو و با هم بریم ... خلاصه که من ناهار الویه آورده بودم و با اون خانم و خانوادش رفتیم توی آلاچیق ناهار خوردیم و بعد اومدیم پایین .

بین راه خیلی مسائل ریز پیش اومد .... شاید بعدا بنویسم ....ولی اون پایین توی اتوبوس یکمی معطل دو تا از بچه ها شیم .. برای همین اون دوستان پسر ما از اتوبوس خارج شدن و بیرون اتوبوس به خوندن و رقصیدن پرداختند و منهم اولش کنارشون بودم و دست می زدم ولی بعدا دیدم که اون اشاره میکنه ازشون دور بشم و من هم رفتم با خانومهای دیگه سمت سرویس بهداشتی ها ..... یکمی بعد از رفتن ما اتوبوس  حرکت کرد و نزدیک سرویس ها ما روهم سوار کرد .

توی اتوبوس پسرها رفته بودن ته اتوبوس و می خوندن و دست می زدند .... برای اینکه اون راحت نشه من نرفتم کنارش بشینم و با یکمی فاصله از پسرها جلوتر نشستم . و سعی کردم باهاشون نباشم .

نزدیک های خونه یه دفعه از ته اتوبوس اومد جلو و موقع رد شدن از من گفت که اون می خواد اینجا پیاده بشه ... یه دفعه دیدم اتوبوس یه لحظه ایستاد و به حرکتش ادامه داد و اون از اتوبوس پیاده شده .

نمی دونستم باید چیکار کنم ... زدم به شیشه و گفتم پیاده شدی ؟؟!!! با بد اخلاقی انگار که خودش هم گیجه گفت : پیاده شو دیگه ؟

من داد زدم راننده نگه داشت و با عجله از همه خداحافظی کردم و پیاده شدم .

بهش گفتم :

خیلی بی معرفتی .... خیلی زیاد .... باورم نمی شه این همه بی معرفت باشی... حتی یه خدا حافظی هم کردی .!!! یعنی من اینقدر از ذهن تو پرتم که به همین راحتی فراموشم کردی و یه دفعه واسه خودت پیاده شدی ؟؟؟

واقعا شوکه شده بودم .... رفتم خونه و تا سه روز کارم شده بود گریه و دعا و فکر کردن برا اینکه یه تصمیم درست حسابی بگیرم .

 

پیوست : از دوستان خوبم دریا دریا و رویا جون تشکر میکنم .... خیلی خوشحال وقتی فهمیدم توی دنیای مجازی دو تا دوست خوب دارم که نگران حالم می شن

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/26ساعت 11:15  توسط خانوم  | 

دل خون

رفتیم

خیلی هم خوش گذشت

یه اتفاقهایی بود که قابل تحمل بود ولی در کل خوش گذشت خوب بود

اما آخرش خیلی بد تموم شد .

سعی میکنم عادلانه بنویسم .

خدایا کمکم کن عادلانه بنویسم

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/17ساعت 10:31  توسط خانوم  | 

توچال

قراره که فردا ساعت ۷ صبح دوتایی با یه گروه دیگه از همکاران و همسایگانشون بریم توچال

رفتم از بازارچه یکمی میوه های مورد علاقشو خریدم و یه مقدار هم کیک یزدی برای صبحانه

تا حالا هم داشتم سالاد الویه درست می کردم

با اینکه اون واقعا برای من کم میزاره ولی من اونو خیلی دوست دارم و اصلا نمی تونم براش کم بزارم

امیدوارم فردا خوش بگذره

همیشه یه چیزی توی دلم و فکرم هست که خیلی اذیتم میکنه

 

یه جمله که برای اون نبود

 

صرفا برای گذروندن وقت

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/15ساعت 0:2  توسط خانوم  | 

;)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/05/13ساعت 9:51  توسط خانوم  | 

عجيب و غريب

 

 

واقعا كه موجودات عجيب و غريبي هستيد

اصلا غير قابل پيش بيني هستيد

واقعا معلوم نيست در اين زمان براي اين كلمات كنار هم چيده شه كه يه جمله مي شه شبيه جمله هاي ديگه چه عكس العملي خواهيد داشت

مامانم مي گه ساعتي هستيد

گاهي حتي خواب روي عكس العمل هاتون تاثير داره

يعني وقتي مي خوابيد و بعد از خواب بيدار مي شيد ممكنه تصميمتون عوض بشه

البته خيلي چيز هاي پيش پا افتاده تر از اين هم روتون تاثير داره

بيشترتون كه دهن بين هستيد

با اينكه خيلي چيزها رو براتون در نظر گرفتم ... مثلا بار مسئوليت ها - كار زياد  - گرماي طاقت فرستا - وضع خراب بازار - ناكامي تيم ملي ايران در جام جهاني - شرايط سياسي فعلي - خستگي مفرط و .....  باز هم توقع چنين واكنش هايي رو در مقابل بعضي حرفهاي كوچيك و كم بار ازتون ندارم .

شايد هم توقعم ازتون زيادي

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/11ساعت 8:5  توسط خانوم  | 

حرفهایی برای نگفتن




حرفهايی است برای گفتن
كه اگر گوشی نبود نمیگوييم
و حرفهايی است برای نگفتن
حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
حرفهای شگفت,زيبا و اهورايی همين هايند
و سرمايه ماورايی هركس به اندازه حرفهايی است كه براي نگفتن دارد
حرفهای بيتاب و طاقت فرسا
كه همچون زبانه های بيقرار آتشند
و كلماتش, هريك، انفجاری را به بند كشيده اند
كلماتی كه پاره های بودن آدم اند...
اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند
اگر يافتند، يافته می شوند...
...و
در صميم وجدان او آرام می گيرند
و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند
و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش میكشند
و دمادم
حريق های دهشتناك عذاب بر او میافروزند...

 

 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/09ساعت 17:49  توسط خانوم  | 

باز هم درد دل

امروز جمعه است

دختر کوچولو با دختر کوچولوش رفتن خونشون

مامانمم با خودشون بردن

می خواستند منو هم با خودشون ببرن ولی من نرفتم ...آخه اون گفت حقی نداری بری . باید بمونی و فردا صبح ( یعنی امروز صبح ) با هم بریم کوه ....

آخر شب ( دیشب...شب جمعه) بهش گفتم که خیلی دلم گرفته بود . کاشکی ماشین داشتی و با هم می رفتیم بیرون یه چرخی می زدیم .

می دونید اون چی جواب داد !!!!!!

گفت : خب می خواستی با مامانت اینها بریو تنها نمونی که دلت بگیره ....

گفتم : ولی تو خودت گفتی نرو که با هم بریم کوه

گفت : نخیرم ... من تنها می رم کوه ... تو نمیخواد بیایی ...

(( البته من یکمی کند شدم و همش تو کوه خسته می شم و وقتی با من میاد کوه واقعا اذیت می شه )) ولی خودش گفت نرو تا فردا با هم بریم کوه .

قضاوت با خودتون

از دست این معشوق عجیب و غریب من چه کنم .

هم دوستش دارم و نمی تونم بدون اون باشم ... هم اینکه همش داره اذیتم میکنه

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/09ساعت 17:6  توسط خانوم  | 

تولدش مبارک

 

 

دیروز سالروز تولد امام حسین بود

 

دختر کوچولو چند روز توی فکر بود و داشت به باری که حمل می کرد فکر میکرد ...بالاخره تصمیم گرفت دیروز که روز تولد امام حسین هم بود بارشو بزار زمین ....

 

دختر کوچولو رو دیروز عصر به بیمارستان بردیم و اون دیشب یه دختر کوچولوتر و نازنازی تر به دنیا آورد

 

یه جی جی ناز درست مثل جی جی ناز خودش

 

بفرمائید شیرینی ..... من دوباره خاله شدم

 

شيريني

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/05/05ساعت 9:59  توسط خانوم  | 

شب بخیر

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/05/04ساعت 2:4  توسط خانوم  | 

شنبه

امروز شنبه اولین روز هفته است

 

معمولا شنبه ها کسی حال نداره کار کنه

 

توی دفتر کار من هم بی نظمی بیداد می کنه.... همه از هم بهونه می گیرن .... من هم رفتم توی سایت و دیدم که یه گند بزرگ روی سایت زدم

 

امروز صبح ورزش نکردم ولی دیشب دندونامو مسواک کردم .

دیروز نه به سی دی های کارم سر زدم ونه زبان تمرین کردم ولی عوضش صبح کلی ورزش کردم .

نمازم ظهرمو سر وقت خوندم ولی نماز شب رو نه

یکمی هم مامان و بابامو خوشحال کردم و از خودم راضی نگه داشتم .

امروز هم باید برم اپیلاسیون .... فردا هم دندونپزشکی ... یعنی دندونهای من درست می شه ؟

+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/03ساعت 11:59  توسط خانوم  | 

عجب آدم مزخرفی هستم من

 

امشب شب جمعه است .... مامان گفت که شب اول شعبان هم هست پس بشین برای خودت دعا کن و برآورده شدن آرزوهاتو از خدا بخواه

 

خدایا کمکم کن توی نماز هام اینقدر سهل انگار نباشم و بموقع نماز هامو بخونم

خدایا کمکم کن دروغ نگم

خدایا حس حسادت رو در من نابود کن

خدایا کمکم  کن از این رخوت و کسلی و تنبلی نجات پیدا کنم و مثل بچه آدم زندگی کنم

خدایا این تنبلی باعث شده به جسمم ضرر بزنم از جمله اینکه همیشه مسواک نمی زنم و بعضی دندونهام خراب شده ... ورزش نمی کنم و بدنم داره افت می کنه .... توی زبان کلی عقب موندم ...برنامه های لازم در مورد کارم رو نمی خونم و کلی عقب موندم .... کتاب نمی خونم و کلی عقب موندم ... توی موسیقی خیلی وقته که سازم داره خاک می خوره و حال ندارم .... خطم دوباره بد شده و تمرین نمی کنم ... اتاقم از بس خاک نشسته می شه باهاش یه کارگاه کوزه گری رو تامین کرد و حال تمیز کردنشو ندارم .... باید برم شلوار بخرم ولی همش وقت نمیشه ... باید برم اپیلاسیون ولی از تنبلی هی دارم از اسپری مو بر استفاده می کنم  چند ساله که باید برم گواهینامه رانندگی مو بگیرم ولی همش کوتاهی میکنم  مدتهاست می خوام کارت غریق نجاتیمو توی شنا بگیرم ولی همچنان می خوام فردا برم ثبت نام

خدایا عجب آدم مزخرفی هستم من .... پس من این همه روز از صبح تا شب چیکار میکنم ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/02ساعت 0:41  توسط خانوم  | 

:(

 

دلم برای اون راکب جسور تنگ شده

 

 

پیوست : لعنت به عشق ... لعنت به دل .... مرگ بر احساس

یه پیوست دیگه : یه روز به دلم گفتم از این به بعد سنگ شو .... سنگ شد ورفت نشست کنار سنگ های دیگه .... اما یه روز  عاشق یه سنگ دیگه شد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 19:26  توسط خانوم  | 

اومدم که مجازی باشم

دنبال یه جایی می گشتم که همسایه داشته باشم .... دوست داشته باشم .... همکار و همکلاسی داشه باشم ولی مجازی باشم

 

نمی خوام کسی منو بشناسه

 

می خوام که مجازی مجازی باشم

 

ولی با اینهمه نشونی که از خودم میزارم .....یعنی می شه که مجازی باقی بمونم /؟؟؟  یعنی کشف نمی شم ؟؟؟؟؟!!!!!

 

نکنه شناسایی بشم ..... می خوام با خیال راحت حرف بزنم ولی هنوز خیالم راحت نشده .... نکنه یه روز شناسایی بشم و اسرارم بر ملا بشه ؟؟؟ یعنی بهتره توی کاغذ هایی که زیر تختم پنهونشون کردم ادامه بدم ؟و چیزی اینجا ننویسم ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/31ساعت 22:6  توسط خانوم  | 

دوست داشتم كه دوست داشته بشم بدون اينكه دوست داشته باشم

 

يكي ديگه از همكارامون هم از پيشم رفت و ما رو دست تنها گذاشت .... مي گفت مي واد گالري نقاشي بزنه و تو رشته خودش فعاليت كنه

من هم بهش گفتم كه به نقاشي علاقه دارم ولي نقاشي ياد گرفتن رو گذاشتم براي سن ۴۰ سالگي آخه هنوز كلي كار نيمه كاره دارم كه بايد تمومشون كنم و دلم مي خواد توي اون سن و در آرامش تمام و زماني كه از اين هاي و هوي جووني افتادم به نقاشي بپردازم ....

واقعا خيلي سر خودمو شلوغ كردم .... شايد اگه احساس دوست داشتن به جنس مخالف در من نبود بهتر مي تونستم به كارهام برسم ..... هميشه وانمود كردم كه بهشون بي تفاوت هستم ولي در واقع يه معذل شده برام

هميشه احتياج داشتم بهشون به دوست داشتنشون به تعريف و تمجيدشون به تائيدشون .... انگار بايد حرف بزرگترهامو از اول بدون تعارف گوش مي كردم و بي خودي پاي ژان پل سارت بد بخت رو وسط نمي كشيدم .... آخه اون بيچاره هم هيچ وقت از جنس مخالف دوري نكرد و فقط زير بار مسئوليت ازدواج نرفت و خواست بدون هيچ تعهدي فقط دوست بداره و دوست داشته بشه

 

خوش به حال دخترها و زن هاي قديمي ايراني ..... اونهايي كه براي دوست داشته شدنش و دوست داشتنشون مجبور نبودن هيچ زحمتي بكشن و بار هيچ مسئوليتي رو به دوش بكشن

 

 

پي ونشت .... من همچنان درگير احساساتم هستم .... سعي كردم ببخشمش و سعي كردم كمتر عصباني بشم .... تازگي ها فهميدم بر خلاف اين همه غرورم دلم مي خواد كه باهام ازدواج كنه ..... ولي نه .... ما همش با هم دعوا خواهيم كرد .... هردومون مغروريم .... هردومون من هستيم .... عجب احساسات ضد و نقيضي من دارم ...

 

خدايا پس من چي مي خوام ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/04/28ساعت 9:1  توسط خانوم  | 

این روزها فکر و غصه دندونهام حسابی بهمم ریخته

رفتم سراغ یه دندون پزشک کلی دندونهامو خراب کرده و کلی پول گرفته

 

یکی به دادم برسه

 

از دندونپزشکم شکایت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/22ساعت 15:17  توسط خانوم  | 

فكر كردم بخشيدمش ولي انگار نبخشيدمش

 

بعد از بيشتر از يه هفته نا خواسته اذيتش كردم ... واقعا ناخواسته بود و من اصلا دلم نمي خواست اذيتش كنم . براي همين احساس عذاب وجدان مي كردم .... اين بود كه كم كم احساس كردم دلم براش مي سوزه و اين طوري فكر كردم كه بخشيدمش ....

دو روزي خوب بود مخصوصا ديروز بعد از و ظهر و ديشب .... واقعا وقتي كينه اي به دل نداشته باشيم چقدر زندگي قشنگ و خوب مي شه .... تاوقتي كه از دستش عصباني بودم و نمي تونستم ببخشمش زندگي برام واقعا تلخ بود .

متاسفانه زبون تلخي داره و يكي از صفتهاش كه هميشه و در همه حال بهش چسبيده يعني از خود رازي بودنش خيلي وقتها كارها رو خراب مي كنه .... ديشب ناراحتي اون رو ز رو در حالي يادآوري كرد كه حق به جانب هم بود .... اين بود دوباره يادم اومد و حق به جانب بودنش دوباره به شدت ناراحتم كرد .... وقتي ناراحتي منو ديد گفت :

ديدي گفتم هنوز نبخشيديم .....

دلم مي خواد ببخشمش ... براي همين سعي مي كنم فراموشش كنم .... ولي اون هر بار كه در اين مورد حرف مي زنه طوري ازش ياد م يكنه كه حق به جانب اون بوده و من اشتباه كردم ... براي همين اين موضوع خيلي اذيتم ميكنه..

 

به خدا اگه عذر خواهي هم نكنه ولي قبول كنه كه اشتباه كرده و درك كنه كه چقدر اذيت شدم و از نظر عاطفي آسيب ديدم همين برام كافيه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/10ساعت 9:59  توسط خانوم  | 

نمی تونم ببخشمش

از اول انتخابات اعصاب من خراب شده بود و حسابی ضعیف شده بودم

کار زشت شنبه هفته پیش اون هم خیلی تاثیر بدی گذاشته بود

اصلا نمی تونم ببخشمش

هر روز بد تر از دیروز میشم . هم از دستش به شدت عصبانی هستم و می خوام یه جورایی ازش انتقام بگیرم . همین اینکه وقتی زنگ نمی زنه و می فهمم که به من بی توجه هستش از دستش به شدت عصبانی می شم .  نمی تونم ببخشمش ... شاید چون میبینم که اصلا متوجه نیست که چه کار زشتی کرده . .... از اون بدتر اینکه تازه منو مقصر می دونه چون عکس العمل تندی نشون دادم و خیلی ناراحت شدم . نمی دونم چرا نمی فهمه کارش خیلی بد بوده .... چطور می تونم متوجه زشتی کارش بکنم .

این بغض توی گلوی من آروم نمی شه و هی می خواد بترکه .... تازه هر چی هم گریه می کنم آروم نمی شم .... جمعه از صبح تا شب توی خونه موندم و جایی نرفتم و اعصابم خراب بود و نمی تونستم هیچ کاری بکنم . ولی آخر شب اونو مقصر می دونستم که چرا موقعی که می رفت کوه به من اصرار نکرد که منو هم ببره و یا اینکه چرا عصر نیومد با هم بریم پارک لاله .... خیلی منتظر مونده بودم ولی اون بعد از کوه رفته بود خونه خالش .... حتی از باغچه خلیل هم به من زنگ نزده بود .... ولی می گفت به خاطر اینکه خودت بد اخلاق بودی .... خوب پیش اومده دیگه ... کفشهامو پسر خالم برده بود با خودش فوتبال ...

نمی تونم ببخشمش .... دیروز خونه خالش حتما بهش خیلی خوش گذشته که تا شب مونده .

+ نوشته شده در  شنبه 1388/04/06ساعت 9:14  توسط خانوم  | 

خواب

 

 

این روزها همش می خوابم .... همیشه خوابم میاد ... دلم می خواد فقط بخوابم .... این روزها اگه سر کار نرم ... اگه تعطیل باشم ... اگه کار مهمی نداشته باشم ... سریع میام خونه و بدون اینکه به چیزی فکر کنم می خوابم ... وتا زمانی که مجبور نشم از روی تخت پایین نمیام ....

یعنی باز هم باید برم دکتر .... باید دارو بخورم ... یعنی افسرده شدم ؟؟ توی محل کارم افسرده به نظر نمیام ... وقتی بیرون از خونه با دوستان و یا همکارانم هستم اکتیو به نظر میام ... ولی همین که پام میرسه خونه سریع می رم توی اتاق خواب و خواااااااااااااب .

+ نوشته شده در  جمعه 1388/04/05ساعت 15:20  توسط خانوم  | 

سلام

خیلی وقت بود با وبلاگ نویسی و بلاگفا قهر کرده بودم.

اصلا خیلی وقت بود با اینترنت قهر کرده بودم .

اما دیشب دوباره دلم خواست که یه جایی مثل یه فضای اجتماعی ولی مجازی یه دفتر خاطرات داشته باشم و روزنوشت هامو اونجا درج کنم .... یکمی صبر کردم بلکه دلم یادش بره چی خواسته بود . ولی یادش نرفت . ..

 

دیشب دوباره دلم گرفت ... از آدمهای دور برش .. از کسانی که بهش احساس علاقه کرده اند یا می کنند . دیشب دوباره از جنس مرد رنجیندم .

 

مدتها پیش مردی توی کوچه پس کوچه های محله به من ابراز محبت کرد و بهم پیشنهاد دوستی داد . من قبول نکردم ولی اون شبها و روزهای دیگه بارها منو دید از من خواست که دوستش داشته باشم .البته من قبول نکردم چون احتمالا دلم جای خالی نداشت و یا جایی برای محبت اون نداشت . بیشتر از دو سال از این موضوع می گذشت که دوباره اون مرد رو با یه دختر بچه ۵ یا ۶ ساله دیدم که که بابا صداش می کرد . اون متوجه من نشد ولی من دیدمش و خوب شناختمش . و رنجیدم ....

رنجیدم از اینکه با وجود مادر اون بچه به یه زن دیگه ابراز علاقه کرده و دی پی زن دیگه ای بوده ! رنجیدم از اینکه ظاهر من چطوری بوده که به نظرش اومده شاید باهاش دوست بشم . شاید رفتار من قلط انداز بوده ... شاید طرز لباس پوشیدن و چهره من معقول نبوده !!!

اصلا دلم نمی خواد باور کنم که یه مرد با وجود همسر فقط برای ارضائ نیازهای جسمیش به دنبال یه زن دیگه می ره .... اصلا دلم نمی خواد اینو باور کنم ... اصلا

شاید اون مرد احساس تنهایی  میکرده و فقط یه همصحبت می خواسته ..... احمقانه است این فکر ؟؟؟!!

با قبول فرض اول که خیلی هم قوی تر هستش اون وقت اون مرد منو انتخاب کرده بود ...!!!! چرا ؟ چطور به خودش اجازه داده بود ؟ یعنی من این اجازه رو به اون داده بودم ؟

 

 

 

با وجود این همه حساسیت نسبت به این موضوع ... گاهی ... شاید خیلی بیشتر از گاهی .... احتیاج به همصحبتی با یه مرد رو دارم ... احتیاج به تبادل احساست با یه مرد رو دارم ... یه مرد واقعی ... یه مرد خوب ... خوب به معنی کامل کلمه .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/01ساعت 7:16  توسط خانوم  |